ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 6 پست ] 
نويسنده پيغام
 موضوع پست: ارزش زندگی...
پستارسال شده در: جمعه 27 دی 1392, 7:46 pm 
عضو سایت
عضو سایت
نماد کاربر
آفلاين
تاريخ عضويت:يکشنبه 20 اسفند 1391, 11:56 am
پست ها :
141 پست
محل سکونت:
تهران
تشکر کرده اید:
313 مرتبه
تشکر شده:
280 مرتبه در 45 پست ها

محل تولد: تهران

ارزش زندگی...




روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا


در حال غرق شدن بود نجات دهد. اوضاع آنقدر



خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی آنها غرق می شوند و اگر


غرق نشوند حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد.



ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد.آن مرد خسته و زخمی


پسرک را به نزدیک ترین صخره رساند. و خود هم از آن بالا رفت.



بعد از مدتی که هر دو آرامتر شدند.

پسر بچه رو به مرد کرد و گفت:

«از اینکه به خاطر نجات من جان خودت را به خطر انداختی متشکرم»

مرد در جواب گفت:

«احتیاجی به تشکر نیست. فقط سعی کن طوری زندگی کنی که


زندگیت ارزش نجات دادن را داشته باشد!»



_________________
میان ماندن و رفتن درنگ بیهوده است شتاب باید کرد!


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي E-mail  
کاربران زیر از شما کاربر محترم tina22 به خاطر این پست تشکر کرده اند
hadi.m (جمعه 27 دی 1392, 8:38 pm), مرتضى غرىبى (جمعه 27 دی 1392, 10:13 pm), maleki (شنبه 28 دی 1392, 6:54 am), akbarabadi (شنبه 28 دی 1392, 10:26 am), rohoolah karami (يکشنبه 29 دی 1392, 9:28 pm), ya3na (دوشنبه 30 دی 1392, 7:52 am), parisa (چهارشنبه 2 بهمن 1392, 9:12 pm)
 موضوع پست: Re: ارزش زندگی...
پستارسال شده در: شنبه 28 دی 1392, 7:02 am 
مدیر تالار
مدیر تالار
نماد کاربر
آفلاين
تاريخ عضويت:چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390, 8:23 am
پست ها :
4791 پست
محل سکونت:
شهر زیبای میلاجرد
تشکر کرده اید:
14439 مرتبه
تشکر شده:
11278 مرتبه در 2505 پست ها

محل تولد: جهان هستی

نتیجه ی اخلاقیش خیلی جالبه:


همیشه طوری زندگی کنید که زندگیتان ارزش نجات دادن را داشته باشد..


 


_________________
دهانم پر از حرف های نگفته است و دلم پر از درد ....!!!

اما افسوس نه با دهان پر میتوان صحبت کرد و نه با دلی پر از درد!!!!



بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي E-mail  
کاربران زیر از شما کاربر محترم maleki به خاطر این پست تشکر کرده اند
hadi.m (شنبه 28 دی 1392, 7:28 am), akbarabadi (شنبه 28 دی 1392, 10:26 am), rohoolah karami (يکشنبه 29 دی 1392, 9:28 pm), ya3na (دوشنبه 30 دی 1392, 7:52 am), parisa (چهارشنبه 2 بهمن 1392, 9:13 pm)
 موضوع پست: Re: ارزش زندگی...
پستارسال شده در: يکشنبه 29 دی 1392, 8:54 pm 
عضو ویژه
عضو ویژه
نماد کاربر
آفلاين
تاريخ عضويت:يکشنبه 19 آذر 1391, 8:49 pm
پست ها :
472 پست
تشکر کرده اید:
2691 مرتبه
تشکر شده:
1387 مرتبه در 223 پست ها

محل تولد: ميلاجرد

پـس از کلـی دردسـر با پسـر مـورد علاقـه ام ازدواج کـردم . ما همدیگـر رو به حد مـرگ دوست داشـتیم ، سالای اول زندگـیمون خیلی خـوب بود ، امـا چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حـس می کردیم ، میدونستیم بچـه دار نمی شیم ولـی نمی دونستیم که مشکـل از کدوم یکی از ماست.
اویل نمی خواستیم بدونیم و با خودمون می گفتیم که عشقمون واسـه یه زندگـی رویایـی کافیـه ، بچـه می خوایم چی کار ؟ اما در واقـع با این حرفـا خودمونو گول می زدیم. هم من و هم اون هر دو عاشق بچه بودیم، تا اینکه یه روز علی نشست رو به رومو گفت :
– اگه مشکل از من باشه تو چی کار می کنی ؟
به سوالش فکر نکردم تا مبادا با خودش فکر کنه که دوسش ندارم و خیلی سریع جواب دادم :
– من حاضرم به خاطر تو روی همه چی یه خط سیاه بکشم
علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد ، که منم گفتم :
– تو چی ؟
گفت :
- من ؟
گفتم :
– آره ، اگه مشکل از من باشه تو چی کار می کنی ؟
زل زد به چشمام و گفت :
– تو به عشق من شک داری ؟
فرصت جواب نداد و دوباره گفت :
– من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم
با لبخنـدی کـه روی صـورتم نمایـان شد خیالـش راحـت شد کـه من مطمئـن شدم اون هنوزم منو دوس داره ، گفتم :
– پس اگه اینطوره فردا میریم آزمایشگاه
گفت :
– موافقم ، فردا میریم
تمـام روز دلـم مثل سیر و سرکه می جـوشید و بارها از خـودم این سوال رو می پرسیدم که :
– اگه واقعا عیب از من باشه چی ؟
اما فوراً به خودم جواب می دادم که :
– عیب از هر کدوممون که باشه چه اهمیتی داره، مهم اینه که ما همدیگر رو دوست داریم و نبود بچه چیزی از عشقمون کم نمی کنه ولی هر طوری که بود سعی کردم سر خودمو با کار گرم کنـم تا دیگه فرصـت فکر کردن به این حرفا رو نداشته باشم .
طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه، هم من هم اون هر دو آزمایش دادیم و بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره. یـک هفته واسمون قد صد سال طـول کشید، اضطرابو می شد خیلی واضـح تو چهره هردومون دید، اما با این حال به همدیگه اطمینـان می دادیـم که جواب آزمایـش واسه هیچ کدوممـون مهم نیست.
بالاخره روز موعود رسید و علی مثـل همیشه رفت سر کار و مـن خـودم بایـد جواب آزمایش رو می گرفتم.
دستام مثل بید می لرزید، داخل آزمایشگاه شدم و جواب آزمایش رو گرفتم…
علی که از سر کار اومد خسته بود، اما کنجکاو و مضطرب ازم پرسید :
– جوابو گرفتی ؟
که منـم زدم زیـر گریـه ، فهمید کـه مشکـل از منـه ، امـا نمی دونم کـه تغییـر چهره اش از ناراحتی بود یا از خوشحالی…
روزا از پـی هـم می گذشتن و علی روز به روز نسبـت به من سردتر و سردتر می شد، تا اینکـه یه روز که دیگه صبـرم از این رفتاراش لبریـز شده بود بهـش گفتم :
– علی تو چتـه ؟ چرا این جوری می کنی ؟ چرا اینقدر با من سرد شدی و بهم اهمیت نمیدی ؟
اونم عقده ی دلش رو خالی کرد و گفت:
– من بچه دوس دارم مهناز ، مگه گناهم چیه؟ من نمی تونم یه عمر بدون بچه تو این خونه سر کنم
دهنـم خشک شده بـود ، چشـام پر از اشک ، از این همه بـی وفـایی و عشق سست و بی پایه دلم به درد اومد، گفتم :
– اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوست داری، گفتی حاضری بخاطـرم قید بچه رو بزنی ، پس چی شد ؟
گفت :
– آره گفتم ، اما اشتباه کردم ، الآن می بینم نمی تونم ، نمی کشم، بدون بچه خیلی به من سخت میگذره نخواستـم بحث رو ادامه بدم، فقط یه جـای خلـوت می خواستم تا یه دل سیر گریه کنم واسه همین با ناراحتی رفتم توی اتاق.
چند روزی از این ماجرا گذشـت و من و علی دیگـه با هم حرفی نزدیم تا اینکه یه روز علی احضاریه اُورد برام و گفت :
– میخوام طلاقت بدم و زن بگیرم بنابراین از فـردا تو واسه خودت و منم واسه خودم…
دلـم بدجـوری شکست ، نمی تونستـم باور کنم کسی که یه عمـر بـه حرفای قشنگـش دلخـوش کـرده بـودم حـالا به همه چی پشت پـا زده . دیگـه طاقـت نیاوردم و چمدونمو بستمـو لباسامو پوشیـدم ، جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتـوم بود ، درش اُوردم و یه نامـه نوشتـم و گذاشتـم روش و هـر دو رو کنـار گلدون گذاشتم و احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون .
توی نامه نوشته بودم :
“علی جان…سلام…
امیدوارم پای حرفت ایستاده باشی و منو طلاق بدی، چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جـدا می شم… می دونی که می تونم ، دادگـاه ایـن حق رو به من میده که از مردی که مشکل داره و نمی تونه بچه دار بشه جدا بشم… 
وقتی جواب آزمایش رو گرفتم و دیدم که عیب از توئه اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جا پاره کنم…
اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت بشه…ولی نشد…
توی این آزمون رد شدی علی
توی دادگاه منتظرتم…
امضاء…مهناز “


_________________
خـــدایـا . . . !

گـاهــی تــو را بــزرگــ می بـیـنـم و گاهـی کــوچـکــ ،

ایــن تــو نـیستی کـه بــزرگ می شــوی و کـوچـک . . .

ایــن مـنـم کـه گاهـی نــزدیـکــ مـی شـــوم و گاه دور . . . !!!


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي E-mail  
کاربران زیر از شما کاربر محترم parisa به خاطر این پست تشکر کرده اند
مرتضى غرىبى (يکشنبه 29 دی 1392, 9:07 pm), rohoolah karami (يکشنبه 29 دی 1392, 9:27 pm), atabaki (دوشنبه 30 دی 1392, 7:14 am), ya3na (دوشنبه 30 دی 1392, 7:51 am), hadi.m (دوشنبه 30 دی 1392, 8:23 am), nigouel (دوشنبه 30 دی 1392, 8:23 am), yas110 (دوشنبه 30 دی 1392, 11:37 am), maleki (دوشنبه 30 دی 1392, 7:11 pm), tina22 (دوشنبه 30 دی 1392, 8:19 pm), akbarabadi (سه شنبه 1 بهمن 1392, 9:54 am)
 موضوع پست: Re: ارزش زندگی...
پستارسال شده در: دوشنبه 30 دی 1392, 8:36 am 
عضو فعال
عضو فعال
نماد کاربر
آفلاين
تاريخ عضويت:سه شنبه 2 مهر 1392, 7:32 am
پست ها :
364 پست
تشکر کرده اید:
913 مرتبه
تشکر شده:
2167 مرتبه در 370 پست ها

محل تولد: اراك

 


می دانی چه موقع از روی دوچرخه می افتی؟

زمانی که رکاب زدن را فراموش کنی ،

زندگی نیز اینگونه است ...


 

_________________
EnSan mOjodis k Ziyad mojOd niS


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي E-mail  
کاربران زیر از شما کاربر محترم ya3na به خاطر این پست تشکر کرده اند
atabaki (دوشنبه 30 دی 1392, 8:38 am), مرتضى غرىبى (دوشنبه 30 دی 1392, 8:42 am), yas110 (دوشنبه 30 دی 1392, 11:37 am), maleki (دوشنبه 30 دی 1392, 7:11 pm), akbarabadi (سه شنبه 1 بهمن 1392, 9:54 am), hadi.m (سه شنبه 1 بهمن 1392, 10:03 am), rohoolah karami (سه شنبه 1 بهمن 1392, 2:46 pm), parisa (چهارشنبه 2 بهمن 1392, 9:13 pm)
 موضوع پست: Re: ارزش زندگی...
پستارسال شده در: سه شنبه 1 بهمن 1392, 9:39 am 
عضو پیشرفته
عضو پیشرفته
آفلاين
تاريخ عضويت:چهارشنبه 1 آبان 1392, 4:49 pm
پست ها :
284 پست
محل سکونت:
ميلاجرد
تشکر کرده اید:
2123 مرتبه
تشکر شده:
1580 مرتبه در 292 پست ها

محل تولد: ميلاجرد

وقتي ك تيغ را نزديگ رگهايم كردم بيشتر تلخيه زندگي باورم شد همه گفتند اين كار را نكن .....كسي نگفت تنهايم نزار .!!!


_________________
من براي سال ها مينويسم ......

سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند.......

افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود......

هميشه يكي بود يكي نبود!!!


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي E-mail  
کاربران زیر از شما کاربر محترم rohoolah karami به خاطر این پست تشکر کرده اند
مرتضى غرىبى (سه شنبه 1 بهمن 1392, 9:51 am), akbarabadi (سه شنبه 1 بهمن 1392, 9:54 am), hadi.m (سه شنبه 1 بهمن 1392, 10:03 am), maleki (سه شنبه 1 بهمن 1392, 2:02 pm), parisa (چهارشنبه 2 بهمن 1392, 9:13 pm), parisa (چهارشنبه 2 بهمن 1392, 9:13 pm), ya3na (پنج شنبه 3 بهمن 1392, 12:40 pm)
 موضوع پست: Re: ارزش زندگی...
پستارسال شده در: چهارشنبه 2 بهمن 1392, 10:35 pm 
عضو ویژه
عضو ویژه
نماد کاربر
آفلاين
تاريخ عضويت:يکشنبه 19 آذر 1391, 8:49 pm
پست ها :
472 پست
تشکر کرده اید:
2691 مرتبه
تشکر شده:
1387 مرتبه در 223 پست ها

محل تولد: ميلاجرد

اینجـــآ زَمیـــن اَســـتــ
رَســمــِ آدمهــآیَشــ عَجیــبــ اَســتــ
اینجــآ گـُـم کــه بِشـَـوی
بـِـه جــآی اینــکه دُنبــآلتــ بِگـَـردَند
فرآموشـَـتــ می کُننـَـد
عآشـِـق کــه بِشـَـوی
بــه جــآی اینــکه دَرکــَتــ کُنــند مُتَهَمَــتــ می کُننــَد
فَرهَنــگــِ لُغــتــِ اینجــآ چیــزی از
عِشــــــق و اِحســــــآس وغــُــــرور سـَـرَش نِمی شـَـوَد
زیــآد کــه خــوبــ بآشــی زیــآدی می شـَـوی
زیــآد کــه دَمِ دَســتــ بآشــی تِکــــــرآری می شـَـوی
زیــآد کــه بِخَنــدی بَرچَســبـِـ دیوآنـِـگی میخـُـوری
و زیــآد کــه اَشــکــ بِریــزی… عآشــِــــقی..!!
اینجــآ بآیــد
فـَـقـَــــــط …
بــرآی دیگــرآن نَـفــَــــس بِکِشــی.....


_________________
خـــدایـا . . . !

گـاهــی تــو را بــزرگــ می بـیـنـم و گاهـی کــوچـکــ ،

ایــن تــو نـیستی کـه بــزرگ می شــوی و کـوچـک . . .

ایــن مـنـم کـه گاهـی نــزدیـکــ مـی شـــوم و گاه دور . . . !!!


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي E-mail  
کاربران زیر از شما کاربر محترم parisa به خاطر این پست تشکر کرده اند
maleki (پنج شنبه 3 بهمن 1392, 5:25 am), atabaki (پنج شنبه 3 بهمن 1392, 6:21 am), hadi.m (پنج شنبه 3 بهمن 1392, 7:11 am), ya3na (پنج شنبه 3 بهمن 1392, 12:40 pm), rohoolah karami (پنج شنبه 3 بهمن 1392, 4:16 pm), tina22 (پنج شنبه 3 بهمن 1392, 8:12 pm)
نمايش پست ها از پيشين:  مرتب سازي بر اساس  
ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 6 پست ] 


مباحث مرتبط
 مباحث   نويسنده   پاسخ ها   بازديدها   آخرين پست 
موضوع ناخوانده دیگری در این انجمن موجود نیست. داستان چهار فصل زندگی

mojtaba20

0

285

يکشنبه 14 مهر 1392, 6:27 am

mojtaba20 نمایش آخرین ارسال

 


چه کسي حاضر است ؟

كاربران آنلاين: bing [bot]


شما نمي توانيد مبحث جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد

جستجو براي:
انتقال به:  
cron
News News Site map Site map SitemapIndex SitemapIndex RSS Feed RSS Feed Channel list Channel list
MilajerdSoftwareGroup Powered by: M.S.G | base on: phpbb 3.0.12 | Persian translator: Maghsad
phpBB SEO