ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 41 پست ]  برو به صفحه 1, 2, 3, 4, 5  بعدي
نويسنده پيغام
 موضوع پست: داستانک
پستارسال شده در: سه شنبه 23 مهر 1392, 5:04 am 
مدیر کل تالار
مدیر کل تالار
نماد کاربر
آفلاين
تاريخ عضويت:چهارشنبه 1 دی 1389, 10:09 am
پست ها :
4574 پست
محل سکونت:
تهران
تشکر کرده اید:
11638 مرتبه
تشکر شده:
13114 مرتبه در 2782 پست ها

محل تولد: میلاجرد

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت:
"خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"**
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛
مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛
و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!** **
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند.
به نظرقحطی زده می آمدند.. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود
و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند.
اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند..**
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد.
خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"** **
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد.
آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!**
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند.
مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"** **
خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد!
می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!


_________________


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي E-mail  
کاربران زیر از شما کاربر محترم atabaki به خاطر این پست تشکر کرده اند
yas110 (سه شنبه 23 مهر 1392, 6:40 am), ariaazizi (سه شنبه 23 مهر 1392, 7:53 am), mojtaba20 (سه شنبه 23 مهر 1392, 3:21 pm), maleki (پنج شنبه 25 مهر 1392, 4:21 pm), sahar baran (چهارشنبه 14 اسفند 1392, 8:46 am), ya3na (چهارشنبه 14 اسفند 1392, 8:53 am), mohammadreza77 (چهارشنبه 14 اسفند 1392, 11:28 am), faryad (پنج شنبه 15 اسفند 1392, 8:31 am), farhad2 (جمعه 1 فروردین 1393, 2:07 pm), 2nya (پنج شنبه 21 فروردین 1393, 6:54 pm), v.gh (پنج شنبه 27 فروردین 1394, 4:25 am)
 موضوع پست: Re: داستانک
پستارسال شده در: چهارشنبه 14 اسفند 1392, 8:30 am 
عضو سایت
عضو سایت
نماد کاربر
آفلاين
تاريخ عضويت:پنج شنبه 3 مرداد 1392, 12:07 pm
پست ها :
139 پست
تشکر کرده اید:
640 مرتبه
تشکر شده:
713 مرتبه در 140 پست ها

محل تولد: تهران

زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟


میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را


طلاق دهد ؟


شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است


پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد


پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد


سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن


زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت :


چند متری از این پارچه ی زیبا میخواهم پسرم میخواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد پس خیاط پارچه را به زن داد


سپس آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط در را باز کرد وآن زن به او گفت : اگر ممکن است میخواهم وارد خانه تان شوم برای ادای نماز ، و زن خیاط گفت :بفرمایید،خوش آمدید


و آن زن پس از آنکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد


و هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و فورا داستان آن زن و معشوقه ی پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد


سپس شیطان گفت : اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم


و آن زن گفت :کمی صبر کن


نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟؟؟!!!


شیطان با تعجب گفت : چگونه ؟؟؟


آن زن روز بعدش رفت پیش خیاط و به او گفت


همان پارچه ی زیبایی را که دیروز از شما خریدم یکی دیگر میخواهم برای اینکه دیروز رفتم به


خانه ی یک زنی محترم برای ادای نمازو آن پارچه را آنجا فراموش کردم


و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم


و اینجا مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را برگرداند به خانه اش.


و الان شیطان در بیمارستان روانی به سر میبرد


و اطلاعات دیگری از شیطان نداریم


_________________
تنها خدا کافیست ...


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي E-mail  
کاربران زیر از شما کاربر محترم hamishe bahar به خاطر این پست تشکر کرده اند
sahar baran (چهارشنبه 14 اسفند 1392, 8:47 am), ya3na (چهارشنبه 14 اسفند 1392, 8:53 am), mohammadreza77 (چهارشنبه 14 اسفند 1392, 11:28 am), faryad (پنج شنبه 15 اسفند 1392, 8:32 am), maleki (جمعه 16 اسفند 1392, 2:35 pm), farhad2 (جمعه 1 فروردین 1393, 2:07 pm), 2nya (پنج شنبه 21 فروردین 1393, 6:54 pm), v.gh (پنج شنبه 27 فروردین 1394, 4:04 am)
 موضوع پست: Re: داستانک
پستارسال شده در: چهارشنبه 14 اسفند 1392, 9:32 am 
عضو فعال
عضو فعال
نماد کاربر
آفلاين
تاريخ عضويت:سه شنبه 2 مهر 1392, 7:32 am
پست ها :
364 پست
تشکر کرده اید:
913 مرتبه
تشکر شده:
2167 مرتبه در 370 پست ها

محل تولد: اراك

 


حسنک کجایی!



گاو ما ما می کرد

گوسفند بع بع می کرد

سگ واق واق می کرد

و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.

حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.

او به شهر رفته

و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.

او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات

جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.

موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست

چون او به موهای خود گلت می زند.

دیروز که حسنک با کبری ***** می کرد .

کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.

کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او ***** نکند

چون او با پتروس ***** می کرد.

پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و ***** می کرد.

پتروس دید که سد سوراخ شده

اما انگشت او درد می کرد چون زیاد ***** کرده بود.

او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند.

پتروس در حال ***** کردن غرق شد.

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت

با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .

ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .

ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .

ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.

قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .

کبری و مسافران قطار مردند.

اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.

خانه مثل همیشه سوت و کور بود .

الان چند سالی است که

کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد

او حتی مهمان خوانده هم ندارد.

او حوصله ی مهمان ندارد.

او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد

او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.

او آخرین بار که گوشت قرمز خرید

چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .

اما او از چوپان دروغگو گله ندارد

چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد

به همین دلیل است که دیگر

 در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد ...


 


_________________
EnSan mOjodis k Ziyad mojOd niS


در کل 1 بار ویرایش شده. اخرین ویرایش توسط ya3na در چهارشنبه 14 اسفند 1392, 6:46 pm .

بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي E-mail  
کاربران زیر از شما کاربر محترم ya3na به خاطر این پست تشکر کرده اند
مرتضى غرىبى (چهارشنبه 14 اسفند 1392, 9:52 am), mohammadreza77 (چهارشنبه 14 اسفند 1392, 11:28 am), faryad (پنج شنبه 15 اسفند 1392, 8:32 am), sahar baran (پنج شنبه 15 اسفند 1392, 9:16 am), rohoolah karami (جمعه 16 اسفند 1392, 9:22 am), maleki (جمعه 16 اسفند 1392, 2:35 pm), farhad2 (جمعه 1 فروردین 1393, 2:07 pm), 2nya (پنج شنبه 21 فروردین 1393, 6:54 pm), v.gh (پنج شنبه 27 فروردین 1394, 4:24 am), h.karami (جمعه 11 اردیبهشت 1394, 5:26 pm)
 موضوع پست: Re: داستانک
پستارسال شده در: چهارشنبه 14 اسفند 1392, 6:46 pm 
عضو فعال
عضو فعال
نماد کاربر
آفلاين
تاريخ عضويت:سه شنبه 2 مهر 1392, 7:32 am
پست ها :
364 پست
تشکر کرده اید:
913 مرتبه
تشکر شده:
2167 مرتبه در 370 پست ها

محل تولد: اراك

 


دروغ در لباس حقیقت …  


روزی دروغ به حقیقت گفت : میل داری با هم به دریا برویم و شنا کنیم؟ حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد.

آن دو با هم به کنار ساحل رفتند …

وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد. دروغ حیله گر لباسهای او را پوشید و رفت.

از آن روز همیشه حقیقت عریان و زشت است، اما دروغ درلباس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود. 


 


_________________
EnSan mOjodis k Ziyad mojOd niS


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي E-mail  
کاربران زیر از شما کاربر محترم ya3na به خاطر این پست تشکر کرده اند
مرتضى غرىبى (چهارشنبه 14 اسفند 1392, 7:03 pm), atabaki (پنج شنبه 15 اسفند 1392, 3:51 am), faryad (پنج شنبه 15 اسفند 1392, 8:32 am), sahar baran (پنج شنبه 15 اسفند 1392, 9:16 am), hamishe bahar (پنج شنبه 15 اسفند 1392, 12:00 pm), rohoolah karami (جمعه 16 اسفند 1392, 9:22 am), maleki (جمعه 16 اسفند 1392, 2:35 pm), farhad2 (جمعه 1 فروردین 1393, 2:07 pm), 2nya (پنج شنبه 21 فروردین 1393, 6:54 pm), v.gh (پنج شنبه 27 فروردین 1394, 4:24 am), h.karami (جمعه 11 اردیبهشت 1394, 5:26 pm)
 موضوع پست: Re: داستانک
پستارسال شده در: پنج شنبه 15 اسفند 1392, 8:59 am 
عضو فعال
عضو فعال
نماد کاربر
آفلاين
تاريخ عضويت:سه شنبه 2 مهر 1392, 7:32 am
پست ها :
364 پست
تشکر کرده اید:
913 مرتبه
تشکر شده:
2167 مرتبه در 370 پست ها

محل تولد: اراك

داستان عشق و دیوانگی... 


 



زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛.
فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.
آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.
روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.
مثلا” قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا”
فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم….

و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول
کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به
شمردن ….یک…دو…سه…چهار…همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛
اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛
هوس به مرکز زمین رفت؛
دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛
طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.
و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه…هشتاد…هشتاد و یک…
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست

تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.
نود و ینج …نود و شش…نود و هفت… هنگامیکه دیوانگی به صد
رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی
پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.
دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.
او از یافتن عشق ناامید شده بود.
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او
پشت بوته گل رز است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد
ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف
شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده
بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.
او کور شده بود.
دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمانکنم.»
عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»
و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است
و دیوانگی همواره در کنار اوست. 


 


_________________
EnSan mOjodis k Ziyad mojOd niS


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي E-mail  
کاربران زیر از شما کاربر محترم ya3na به خاطر این پست تشکر کرده اند
sahar baran (پنج شنبه 15 اسفند 1392, 9:17 am), hamishe bahar (پنج شنبه 15 اسفند 1392, 12:00 pm), rohoolah karami (جمعه 16 اسفند 1392, 9:22 am), maleki (جمعه 16 اسفند 1392, 2:35 pm), farhad2 (جمعه 1 فروردین 1393, 2:07 pm), 2nya (پنج شنبه 21 فروردین 1393, 6:54 pm), h.karami (جمعه 11 اردیبهشت 1394, 5:27 pm)
 موضوع پست: Re: داستانک
پستارسال شده در: جمعه 16 اسفند 1392, 2:27 pm 
عضو سایت
عضو سایت
نماد کاربر
آفلاين
تاريخ عضويت:پنج شنبه 3 مرداد 1392, 12:07 pm
پست ها :
139 پست
تشکر کرده اید:
640 مرتبه
تشکر شده:
713 مرتبه در 140 پست ها

محل تولد: تهران
چه زمانی به بالا نگاه می کنید؟

 


روزی ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﯽ، ﺍﺯ ﻃﺒﻘﻪ ﺷﺸﻢ ﻣﯽﺧﻮاست ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰند. ﺧﯿﻠﯽ ﺍﻭ را ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺰد ﺍﻣﺎ ﺑﻪ 

ﺧﺎﻃﺮ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﻭ ﺳﺮﻭ ﺻﺪﺍ، ﮐﺎﺭﮔﺮ ﻣﺘﻮﺟﻪ نمیشد. ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﻣﻬﻨﺪﺱ، یک اسکناس 10 ﺩﻻﺭی به پایین می‌اندازد ﺗﺎ 

ﺑﻠﮑﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ کند. ﮐﺎﺭﮔﺮ 10 ﺩﻻﺭ ﺭا ﺑﺮمی‌دارد ﻭ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﺶ می‌گذارد ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ کند 

مشغول کارش می‌شود.



ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ 50 ﺩﻻﺭ میاندازد ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ کند پول را در جیبش می‌گذارد.



ﺑﺎﺭ ﺳﻮﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺭا برداشته و به پایین پرتاب می کند ... ﺳﻨﮓ هم محکم ﺑﻪ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﮔﺮ برخورد 

می‌کند!

  

ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺮش را ﺑﻠﻨﺪ کرده ﻭ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ می‌کند... و ﻣﻬﻨﺪﺱ هم کارش را به او می‌گوید.



 


ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ، ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻌﻤﺖ ﻫﺎ ﺭا ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ می‌فرستد ﺍﻣﺎ ﻣﺎ 

ﺳﭙﺎﺱﮔزﺍﺭ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ.

 

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺮ ﺳﺮمان می‌افتد ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﮐﻮﭼﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻧﺪ، ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﻭﯼ ﻣﯽﺁﻭﺭﯾﻢ. 

بنابراین هر ﺯﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻣﺎﻥ ﻧﻌﻤﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺳﯿﺪ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺳﭙﺎﺱگزاﺭ ﺑﺎﺷﯿﻢ .

 



_________________
تنها خدا کافیست ...


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي E-mail  
کاربران زیر از شما کاربر محترم hamishe bahar به خاطر این پست تشکر کرده اند
maleki (جمعه 16 اسفند 1392, 2:35 pm), ya3na (شنبه 17 اسفند 1392, 11:55 am), مرتضى غرىبى (جمعه 1 فروردین 1393, 1:32 pm), farhad2 (جمعه 1 فروردین 1393, 2:08 pm), rohoolah karami (دوشنبه 4 فروردین 1393, 9:00 pm), farzam (جمعه 8 فروردین 1393, 2:25 pm), 2nya (پنج شنبه 21 فروردین 1393, 6:55 pm)
 موضوع پست: Re: داستانک
پستارسال شده در: سه شنبه 20 اسفند 1392, 1:16 pm 
عضو جدید
عضو  جدید
نماد کاربر
آفلاين
تاريخ عضويت:يکشنبه 20 مرداد 1392, 2:29 pm
پست ها :
58 پست
محل سکونت:
اراک
تشکر کرده اید:
101 مرتبه
تشکر شده:
313 مرتبه در 59 پست ها

محل تولد: میلاجرد

حاج میرزا آقاسی صدر اعظم محمدشاه دستور کندن قنات داده بود روزی برای سرکشی رفت و از مقنی پرسید : بآب رسیدهاید مقنی گفت : نه هرچه می کنیم آب درنمیآید آقاسی گفت: غصه نخور اگر آب درنمیاد نان تو که در میاد



بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي E-mail  
کاربران زیر از شما کاربر محترم jeloli به خاطر این پست تشکر کرده اند
maleki (سه شنبه 20 اسفند 1392, 2:22 pm), atabaki (سه شنبه 20 اسفند 1392, 3:41 pm), مرتضى غرىبى (جمعه 1 فروردین 1393, 1:35 pm), farhad2 (جمعه 1 فروردین 1393, 2:08 pm), farzam (جمعه 8 فروردین 1393, 2:25 pm), 2nya (پنج شنبه 21 فروردین 1393, 6:55 pm), hadi.m (چهارشنبه 27 فروردین 1393, 12:00 pm)
 موضوع پست: Re: داستانک
پستارسال شده در: جمعه 1 فروردین 1393, 1:26 pm 
عضو فعال
عضو فعال
نماد کاربر
آفلاين
تاريخ عضويت:سه شنبه 2 مهر 1392, 7:32 am
پست ها :
364 پست
تشکر کرده اید:
913 مرتبه
تشکر شده:
2167 مرتبه در 370 پست ها

محل تولد: اراك

 


هیچی ندارم بگم...!!! فقط سکوت میکنم... 



تو ﺷﻬﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﯾﻬﻮ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺍﻭﻣﺪ...! ♥
♥ ﮔﻔﺖ : ﺁﻗﺎ… ﺁﻗﺎ .. ﺗﻮ ﺭﻭ ﺧﺪﺍ ﯾﻪ ﻟﻮﺍﺷﮏ ﺍﺯﻡ ﺑﺨﺮ !! ♥
♥ ﻧﮕﺎﺵ ﮐﺮﺩﻡ …ﭼﺸﻤﺎﺷﻮ ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺷﺘﻢ … ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮔﻔﺖ ♥
♥ ﺁﻗﺎ ...ﺍﮔﻪ ۴ ﺗﺎ ﺑﺨﺮﯼ ﺗﺨﻔﯿﻒ ﻫﻢ ﺑﻬﺖ ﻣﯿﺪﻡ…...!! ♥
♥ بهش گفتم اسمت چیه ؟ کلاس چندمی ؟ ♥
♥ گفت فاطمه ...! میرم چهارم ...! اگه نمیخری برم ...! ♥
♥گفتم میخرم ﺍﺯﺕ ﺻﺒﺮ ﮐﻦ ...!♥
♥ دوستامم بیان همشو ازت میخریم ...! ♥
♥ مامان بابات کجان فاطمه ...؟♥
♥ گفت ﺑﺎﺑﺎﻡ ﻣﺮﺩﻩ …ﻣﺎﻣﺎﻧﻤﻢ ﻣﺮﯾﻀﻪ…! ♥
♥ ﻣﻦ ﻭ ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ ﻟﻮﺍﺷﮏ میفروشیم...! ♥
♥ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﻫﻤﻪ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ ﻫﻤﻪ ﺍﺯﺵ ﻟﻮﺍﺷﮏ ﺧﺮﯾﺪﻧﺪ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ! ♥
♥ ﻣﯽﺧﻨﺪﯾﺪ… ! ♥
♥ ﺍﺯ ﯾﻪ ﻃﺮﻑ ﺩﻟﻢ ﺳﻮﺧﺖ ﮐﻪ ﻣﺎ ﮐﺠﺎﯾﯿﻢ ﻭ ﺍﯾﻦ ﮐﺠﺎ...!♥
♥ ﺍﺯ ﯾﻪ ﻃﺮﻑ ﻫﻢ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺗﻮﻧﺴﺘﯿﻢ ﺩﻟﺸﻮ ﺷﺎﺩ ﮐﻨﯿﻢ...!♥
♥ گفتم ﻓﺎﻃﻤﻪ ﻣﯿﺬﺍﺭﯼ ﺍﺯﺕ ﯾﻪ ﻋﮑﺲ ﺑﮕﯿﺮﻡ؟ ♥
♥ گفت ﺑﺎﺷﻪ ﺍﮔﻪ ۵۰۰ ﺗﻮﻣﻦ ﺑﺪﯼ ﻣﻘﻨﻌﻤﻮ ﻫﻢ ﺑﺮ ﻣﯿﺪﺍﺭﻡ !!! ♥
♥ گفتم ﻓﺎﻃﻤﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻪ… ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﻭ ﻧﺰﻥ! ♥
♥ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪﻡ ﺍﺯش ﺳﺮﯾﻊ ﮐﻮﻟﻪ ﭘﺸﺘﯿﺸﻮ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ…! ♥
♥ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ. ﻧﮕﺎﺵ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ … !♥
♥ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻻﻧﺶ… ﻧﻪ ﺑﻪ ﻇﺎﻫﺮﺵ … ﺑﻪ ﺁﯾﻨﺪﻩ ای ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ …! ♥
♥ ﻭ ﻣﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﻓﻘﻂ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﯿﻢ .. ﻓﻘﻂ ﻧﮕﺎﻩ....!! ♥
♥♥♥
♥ هیچی ندارم بگم ...! 


 


_________________
EnSan mOjodis k Ziyad mojOd niS


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي E-mail  
کاربران زیر از شما کاربر محترم ya3na به خاطر این پست تشکر کرده اند
مرتضى غرىبى (جمعه 1 فروردین 1393, 1:29 pm), farhad2 (جمعه 1 فروردین 1393, 2:08 pm), rohoolah karami (جمعه 1 فروردین 1393, 3:37 pm), maleki (جمعه 1 فروردین 1393, 4:41 pm), atabaki (چهارشنبه 6 فروردین 1393, 3:23 am), farzam (جمعه 8 فروردین 1393, 2:25 pm), 2nya (پنج شنبه 21 فروردین 1393, 6:55 pm), hadi.m (چهارشنبه 27 فروردین 1393, 12:00 pm), h.karami (جمعه 11 اردیبهشت 1394, 5:30 pm)
 موضوع پست: Re: داستانک
پستارسال شده در: دوشنبه 4 فروردین 1393, 5:02 pm 
عضو فعال
عضو فعال
نماد کاربر
آفلاين
تاريخ عضويت:چهارشنبه 27 دی 1391, 11:50 am
پست ها :
376 پست
محل سکونت:
میلاجرد
تشکر کرده اید:
680 مرتبه
تشکر شده:
789 مرتبه در 126 پست ها

محل تولد: میلاجرد

عزیزم تو فرار کن من مردونه ایستادم!!!




یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیرتکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند :

با بخشیدن،عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.

یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر،تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود..

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان

لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.

بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های

مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

…….

نتیجه گیری:

پس ياد گرفتيد چي كار كنيد ديگه، اگه ببر به شما و همسرتون حمله كرد به

زنتون بگيد عزيزم تو فرار كن!!! من مردونه جلوي ببر رو مي گيرم!


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي E-mail  
کاربران زیر از شما کاربر محترم farhad2 به خاطر این پست تشکر کرده اند
maleki (دوشنبه 4 فروردین 1393, 5:09 pm), rohoolah karami (دوشنبه 4 فروردین 1393, 9:03 pm), ya3na (سه شنبه 5 فروردین 1393, 9:52 pm), atabaki (چهارشنبه 6 فروردین 1393, 3:23 am), farzam (جمعه 8 فروردین 1393, 2:25 pm), 2nya (پنج شنبه 21 فروردین 1393, 6:55 pm), hadi.m (چهارشنبه 27 فروردین 1393, 12:00 pm)
 موضوع پست: Re: داستانک
پستارسال شده در: سه شنبه 5 فروردین 1393, 10:26 pm 
عضو فعال
عضو فعال
نماد کاربر
آفلاين
تاريخ عضويت:سه شنبه 2 مهر 1392, 7:32 am
پست ها :
364 پست
تشکر کرده اید:
913 مرتبه
تشکر شده:
2167 مرتبه در 370 پست ها

محل تولد: اراك

 


داستانی جذاب در مورد آلزایمر



چمدونش را بسته بودیم

با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود

کلا یک ساک داشت با یه قرآن کوچک ، کمی نون روغنی، آبنات، کشمش

چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی …

گفت: “مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم

یک گوشه هم که نشستم

نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!”

گفتم: “مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.”

گفت: “کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن!

آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها،

من که اینجا به کسی کار ندارم

اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟”

گفتم: “آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری

همه چیزو فراموش می کنی!”

گفت: “مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول!

اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترم؟!”

خجالت کشیدم …! حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم

و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم.

اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود،

راست می گفت، من همه رو فراموش کرده بودم!

زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمی ریم

توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم، ساکش رو باز کردم

قرآن و نون روغنی و … همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودن!

آبنات رو برداشت

گفت: “بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی.”

دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:

“مادر جون ببخش، حلالم کن، فراموش کن.”

اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:

“چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد،

شاید فراموش میکنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمیزر؟!”

در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه میکرد

زیر لب میگفت:

“گاهی چه نعمتیه این آلمیزر!!” 


 


_________________
EnSan mOjodis k Ziyad mojOd niS


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي E-mail  
کاربران زیر از شما کاربر محترم ya3na به خاطر این پست تشکر کرده اند
atabaki (چهارشنبه 6 فروردین 1393, 3:23 am), maleki (چهارشنبه 6 فروردین 1393, 5:36 am), farzam (جمعه 8 فروردین 1393, 2:25 pm), 2nya (پنج شنبه 21 فروردین 1393, 6:55 pm), hadi.m (چهارشنبه 27 فروردین 1393, 12:01 pm), مرتضى غرىبى (دوشنبه 19 آبان 1393, 8:33 pm), h.karami (جمعه 11 اردیبهشت 1394, 5:30 pm)
نمايش پست ها از پيشين:  مرتب سازي بر اساس  
ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 41 پست ]  برو به صفحه 1, 2, 3, 4, 5  بعدي


مباحث مرتبط
 مباحث   نويسنده   پاسخ ها   بازديدها   آخرين پست 
موضوع ناخوانده دیگری در این انجمن موجود نیست. داستانک

jalali

0

264

پنج شنبه 2 مرداد 1393, 7:30 am

jalali نمایش آخرین ارسال

 


چه کسي حاضر است ؟

كاربران آنلاين: بدون كاربران آنلاين


شما نمي توانيد مبحث جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد

جستجو براي:
انتقال به:  
News News Site map Site map SitemapIndex SitemapIndex RSS Feed RSS Feed Channel list Channel list
MilajerdSoftwareGroup Powered by: M.S.G | base on: phpbb 3.0.12 | Persian translator: Maghsad
phpBB SEO