ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 7 پست ] 
نويسنده پيغام
 موضوع پست: شرح فراق شهید محمود خمارباغی
پستارسال شده در: سه شنبه 18 اردیبهشت 1403, 3:56 am 
مدیر کل تالار
مدیر کل تالار
نماد کاربر
آفلاين
تاريخ عضويت:چهارشنبه 1 دی 1389, 10:09 am
پست ها :
4798 پست
محل سکونت:
تهران
تشکر کرده اید:
11680 مرتبه
تشکر شده:
13217 مرتبه در 2834 پست ها

محل تولد: میلاجرد

 










نام و نام خانوادگی : محمود خمارباغی


نام پدر: میرزآقا


تاریخ تولد: 1335


محل تولد : میلاجرد


عضویت : پاسدار


محل شهادت : منطقه عملیاتی بازی دراز


تاریخ شهادت : 24/1/1360


محل دفن : تهران


alt

 


 


_________________


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي E-mail  
 موضوع پست: Re: شرح فراق شهید محمود خمارباغی
پستارسال شده در: سه شنبه 18 اردیبهشت 1403, 4:01 am 
مدیر کل تالار
مدیر کل تالار
نماد کاربر
آفلاين
تاريخ عضويت:چهارشنبه 1 دی 1389, 10:09 am
پست ها :
4798 پست
محل سکونت:
تهران
تشکر کرده اید:
11680 مرتبه
تشکر شده:
13217 مرتبه در 2834 پست ها

محل تولد: میلاجرد

شرح فراق شهید محمود خمارباغی


رزمندگان بی سلاح:


رضا صادقی یکی از همرزمان  شهید می گوید: محمود در پاسگاه «باینگان» در مرز ایران و عراق در منطقه اورامانات بود . من و برادرش محمد در خود پاوه بودیم . محمود بی سیم زد که برای ما مهمات بیاورید- دولت بازرگان بر سر کار بود - مهمات نمی دادند موقعی که ما را اعزام کردند یک اسلحه ژ - سه با سه تا خشاب به هر کدام از ما داده بودند . گروهانی که بعد از ما آمد به هر کدام یک  ژ - سه با یک خشاب گلوله داده بودند . به ناچار پیش فرمانده لشکر خرم آباد که در پاوه مستقربود، رفتیم. ایشان مرد خوب ومؤمنی بود. او را درجریان مشکلاتمان قرار دادیم و از وی خواهش کردیم که مهمات لازم را در اختیار ما بگذارد  ایشان هم عذر خواهی کرد وگفتند ما هم متأسفانه به اندازه کافی مهمات نداریم و اجازه هم نمی دهند بدون ضوابط و دستورات از مقامات بالا،مهمات بدهیم .گفتیم اگر اتفاقی افتاد نگویید نگفتند .در نهایت یک جعبه نارنجک و هزار فشنگ ژ - سه دادند ولی ماشین نداشتیم که ببریم . من و محمد یک وانت کرایه کردیم وشبانه مهمات را به اورامانات بردیم .


شرح فراق شهید محمود خمارباغی


منبع : وبلاگ شهید خمارباغی نویسنده خدیجه خمارباغی


_________________


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي E-mail  
 موضوع پست: Re: شرح فراق شهید محمود خمارباغی
پستارسال شده در: سه شنبه 18 اردیبهشت 1403, 4:14 am 
مدیر کل تالار
مدیر کل تالار
نماد کاربر
آفلاين
تاريخ عضويت:چهارشنبه 1 دی 1389, 10:09 am
پست ها :
4798 پست
محل سکونت:
تهران
تشکر کرده اید:
11680 مرتبه
تشکر شده:
13217 مرتبه در 2834 پست ها

محل تولد: میلاجرد

آخرین وداع


راوی خواهر شهید



غروب 15 فروردین سال 60 بود. قرار بود فردا به جبهه برود


من و خواهرم تنها بودیم که محمود از طبقه بالا به پایین آمد، دور هم نشستیم. باهم درد و دل می کردیم او از دغدغه هایش گفت بسیار منقلب بود


 سرش را به دیوار تکیه داد و بعد گفت : من می دانم شهید می شوم اما شهادت من کجا و شهادت شهید مطهری کجا؟!


 چشمان زیبایش پر از اشک شد و قطره قطره روی ریش های دورنگ حنایی و خرماییش می ریخت،  


با هم سوره تغابن را خواندیم و گریه کردیم.


هر بار که جبهه می رفت ، به ما اجازه بدرقه نمی داد ، در همان خانه باید خداحافظی می کردیم ، حق اینکه سرمان را از در بیرون کنیم و قد و بالایش را تماشا کنیم نداشتیم.


کودک چهارماهه محمود در آغوش خواهرش  بود از او می خواهد که فرزندش را ببوسد اما او حتی نگاه هم نمی کند و می گوید من می خواهم بدون هیچ دلبستگی بروم مانند شهید کشوری.


 


شرح فراق شهید محمود خمارباغی شهید محمود خمارباغی و شهید حسن موحدین


_________________


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي E-mail  
 موضوع پست: Re: شرح فراق شهید محمود خمارباغی
پستارسال شده در: سه شنبه 18 اردیبهشت 1403, 4:40 am 
مدیر کل تالار
مدیر کل تالار
نماد کاربر
آفلاين
تاريخ عضويت:چهارشنبه 1 دی 1389, 10:09 am
پست ها :
4798 پست
محل سکونت:
تهران
تشکر کرده اید:
11680 مرتبه
تشکر شده:
13217 مرتبه در 2834 پست ها

محل تولد: میلاجرد

رهبر معظم انقلاب در جوار مزار شهید محمود خمارباغی


تابناک : حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی، روز شنبه 12 بهمن ماه 1392  در مرقد مطهر بنیانگذار جمهوری اسلامی و گلزار شهدای بهشت زهرا (س) حضور یافتند.


 


تصویر زیر گویای حضور رهبر معظم انقلاب در جوار مزار مطهر شهید محمود خمارباغی از شهدای گلگون کفن شهر میلاجرد است.


جهت دریافت عکس با کیفیت بهتر کلیک کنید


رهبر انقلاب / شهدای میلاجرد



 شرح فراق شهید محمود خمارباغی


 


_________________


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي E-mail  
 موضوع پست: Re: شرح فراق شهید محمود خمارباغی
پستارسال شده در: سه شنبه 18 اردیبهشت 1403, 4:43 am 
مدیر کل تالار
مدیر کل تالار
نماد کاربر
آفلاين
تاريخ عضويت:چهارشنبه 1 دی 1389, 10:09 am
پست ها :
4798 پست
محل سکونت:
تهران
تشکر کرده اید:
11680 مرتبه
تشکر شده:
13217 مرتبه در 2834 پست ها

محل تولد: میلاجرد

زندگی نامه شهید محمود خمارباغی


روستاي ميلاجرد يکي از توابع شهرستان اراک است و مانند ديگر روستاهاي اين شهرستان باغ هاي انگور فراواني دارد.


در اواخر شهريور 1335 ميرزا دريکي از باغ هاي شهرستان ميلاجرد مشغول چيدن انگور بود.سال پر محصول و پر برکتي بود و همه خوشحال از اين نعمت الهي. در اين هنگام يکي از همسايه ها خبر آورد­ ميرزا­مژده بده که فرزندت به دنيا آمد، پسر است. ميرزا « خرسبدي» از انگور به او مژدگاني مي دهد.


نامش را از قرآن گرفتند.محمود در آمد.او فرزند چهارم خانواده بود .در پنج سالگي به مکتب خانه اي می رفت که در منزل خود ميرزا بود.عليقلي عاشوري عموزاده­ي مادرخانواده مکتب دار بود . مردي مؤمن و با تقوا که در تربيت بچه ها دقت فراوان داشت . روح قرآن را در جان بچه ها تزريق مي کرد.


يکي از اقوام شهيد (زن دايي قمر تاج ) تعريف مي کرد.که روزي وارد منزل ميرزا شدم .صاحب خانه را صدا زدم ، کسي جواب نداد ، فکر کردم کسي خانه نيست ، تا اينکه صداي مناجات و دعا از يکي از اتاق ها به گوشم رسيد؛ فکر کردم که روضه خوان آمده و دعا مي خواند ، وارد اتاق شدم ، ديدم محمود تنها رو به قبله نشسته و با تضرع دعا مي خواند .او بدون اينکه متوجه حضور من شود همه را دعا مي کرد. براي اسلام و قرآن و براي پدر و مادرش و حتي همسايه ها ،..؛ خيلي تعجب کردم از کودک خرد سالي که اين چنين دعا مي کند .


 


 


شهید محمود خمارباغی

 


 


سال1342 به دليل فقر و نابساماني هاي روستاها ، ميرزا در جستجوي کار به تهران مهاجرت مي کند. اما اين مهاجرت نيز کفاف زندگي8 نفره­ي ميرزا را نمي­دهد؛ لذا محمود خردسال همراه برادرش در کارخانه کبريت سازي نزديک محل سکونتشان مشغول به کار مي شود. مدتي بعد پدر، او را به نزديکي محل کار خود نزد يکي از آشنايان که بزازي داشت براي شاگردي مي برد. روزها کار مي کند و شب ها درس مي خواند . اما کم کم صاحب کارش غُر مي زند که غروب ها مشتري زياد است و من دست تنها هستم .يا درس بخواند يا کار . اما وضعيت اقتصادي خانواده طوري نبود که بتواند کار را رها کند و درس بخواند . به امر پدر درس را رها کرد.


سال 1352 بود جواني بسته اي را که لاي روزنامه پيچيده شده بود به در منزل آورد و گفت اين بسته را به محمود بدهيد . لاي روزنامه رساله بود او به مادر گفته بود اين رساله ي آقاي خميني است که شاه او را تبعيد کرده است . او مرجع من است . محمود آن زمان تنها 17 سال داشت .


کف پاي محمود صاف بود . خيالش راحت بود که از سربازي معاف مي شود . در سال 53 خود را به نظام وظيفه معرفي کرد اما نه تنها معاف نشد بلکه بعد از دوره ي آموزشي او را به کشور عمان و به منطقه ي ظفّار فرستادند چهار ماه طول کشيد ، همراه با دلهره و اضطراب خانواده .


بعد از سربازي براي پيدا کردن کار به هر دري زد. صاحب کار قبلي اش ديگر او را نپذيرفت . از دست فروشي تا شاگردي نزدِ يک بزاز يهودي.


کم کم زمزمه هاي انقلاب به گوش مي رسيد . از سال 52 با امام خميني آشنا شده بود و مرجع تقليدش بود. واقعه نوزدهم دي که رخ داد، او را وارد مبارزات مردمي عليه رژيم شاه کرد. از طريق هيآت مذهبي و گروه هايي که براي انقلاب فعاليت مي کردند. در مسير حرکت امام قرار گرفت .


با دريافت اعلاميه و نوار سخنراني هاي امام و عکس ايشان، و توزيع آن در مساجد و ميان اقشار مختلف مردم مي پرداخت. بعد که حرکت ها­ي مردمي به اوج خود رسيد و در قالب اعتصابات ،اعتراضات و راهپيمايي ها سراسري نمود پيدا کرد ، فعاليت هاي خود را در مسجد ومحله افزايش داد .


در شب هاي محرم آن سال ها همه ي اعضاي خانواده را در پشت بام جمع مي کرد و با شعار هاي الله اکبر که همراه با پاسخ خانواده و همسايگان بود سکوت محله را در هم مي شکست .


به ما گفت بياييد اتاق کوچيکه ، ضبط را آورد نواری را باذوق وشوق داخل آن گذاشت صداي ضبط را کم کم کرد و دکمه را فشار داد. سرود خميني اي امام بود . سرها را نزديک ضبط برديم که خوب بشنويم .مي گفت : ان شاالله روزي برسد که اين سرود از راديو و تلويزيون پخش شود و ما تا آن روز بايد مبارزه کنيم و شهيد بدهيم .


شرح فراق شهید محمود خمارباغی


17 شهريور در ميدان ژاله بود. غروب 17 شهريور که به خانه آمد روي پله هاي راهرو نشست و هاي هاي گريه کرد، در حالي که اشک مي ريخت گفت : کشتند ، نامردها مظلومانه زنان و کودکانه بي دفاع را کشتند. به هيچ کس رحم نکردند. گفت : کاش ما هم اسلحه داشتيم مانند : امام حسين مي جنگيديم و کشته مي شديم و نه اينکه اين گونه بي دفاع کشته شويم.


بهمن ماه رسيده بود ، شور و هيجان تمام تهران را فراگرفته بود. زمزمه هاي آمدن امام به گوش مي رسيد.


روز 12 بهمن او و برادرش محمد جزء نيرو هاي انتظامات بودند، شب را به خانه نيامدند. با آمدن امام سر از پا نمي شناخت، هر کجا سخنراني ، تظاهرات و... بود شرکت مي کردند. جوانان محله همه فعال بودند


تا آن روزها ما تلويزيون نداشتيم ، براي اينکه امام را ببينيم رفتند تلويزيون خريدند . ديگر محمود را کم تر مي ديديم.


22 بهمن فرا رسيد ديگر شهر در دستان جوانان بود.


ما در سي متري جي ساکن بوديم شب 22 بهمن اعلام کردند که انبار مهمات پادگان جي آتش گرفته و راديو و تلويزيون تند تند اعلام مي کرد که اهالي پادگان جي، منطقه را ترک کنيد!


همه رفته بودند من و خواهرم مانده بوديم خانه، ساعت از نيمه شب که گذشت از سر کنجکاوي رفتيم سر کوچه تا ببينيم چه خبر است. مردم گروه گروه اسباب و وسايل ضروری شان را برداشته بودند و می رفتند.


از دور محمود را ديديم که اسلحه به دوش به سمت ما مي آيد­.گفت چه خبر؟­!گفتيم: اهالي خانه رفتند!ما مانديم .گفت: شما چرا نرفتيد؟ گفتيم که هر بلايي سر شما آمد سر ما هم بيايد ، ما اينجا را ترک نمي کنيم . از شجاعت ما خوشش آمد؛ گفت : آفرين انشاالله که خبري نيست.


تا مدت ها امنيت محله در دستشان بود. ايست بازرسي ،نگهباني شبانه و.. تا اينکه جذب سپاه شد.


 


شهید محمود خمارباغی

دیدار بچه های سپاه با امام که شهید نیز حضور دارد

_________________


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي E-mail  
 موضوع پست: Re: شرح فراق شهید محمود خمارباغی
پستارسال شده در: سه شنبه 18 اردیبهشت 1403, 5:01 am 
مدیر کل تالار
مدیر کل تالار
نماد کاربر
آفلاين
تاريخ عضويت:چهارشنبه 1 دی 1389, 10:09 am
پست ها :
4798 پست
محل سکونت:
تهران
تشکر کرده اید:
11680 مرتبه
تشکر شده:
13217 مرتبه در 2834 پست ها

محل تولد: میلاجرد

ساعتی با خانواده شهید خمارباغی (روزنامه همشهری)


شهید محمود خمارباغی


دوست داشت به همه کمک کند


سمانه پدرش را ندیده(به خاطر نمی آورد) و هیچ خاطره ای از او ندارد . خاطراتش از خوابها و رویاهایی است که از پدرش می بیند و ذهنیتش ساخته خاطراتی که مادرش مو به مو برایش تعریف کرده است.


شرح فراق شهید محمود خمارباغی


سال 1335 برای مردم میلاجرد سال وفور نعمت و فراوانی محصول بود و همین سال بود که در منزل میرز اقا ، محمود فرزند پنجم خانواده به دنیا آمد . خانواده میرزآقا از مردمان متدین و آگاه به مسائل روز روستا بودند . از آنجا که میرز آقا دوران سربازیش را در زمان رضا شاه گذرانده بود بسیاری از ظلم و ستم خاندان پهلوی را به چشم دیده بود . نفرتی خاص از این خاندان داشت و این حس را به خانواده نیز منتقل کرده بود . محمود در این اوضاع بزرگ شد و زیر نظر پدر و مادر و در این خانواده مذهبی تربیت شده تا روزی آماده پر کشیدن شود . مصابحه ای که در زیر آمده  جهت آشنایی با گوشه ای از زندگی شهید محمود خمارباغی است که با مادر ، همسر و فرزند آن عزیز انجام گرفته است . شاید در تمام مدت حضور آنکه بیش از همه جای خالیش احساس می شد ، پدر شهید بود ، پدری که دوری پسر را یک سال بیشتر دوام نیاورد و یکسال بعد از شهادت پسرش به دیدار او شتافت .




تا یک هفته برایش ماکارونی درست می کردم


مادر جان ! قبل از هر چیز می خواهیم بدانیم چرا از شهرک شهدا یا همان میلاجرد به تهران آمدید و سی متری جی را برای زندگی انتخاب کردید؟


در سال 1342 زمین و منزلمان را در میلاجرد فروختیم و به تهران آمدیم آن وقت کشاورزی و زندگی در روستا سخت شده بود ، با پسر دایی های شوهرم که در تهران زندگی می کردند و با دامادهایم مشورت کرده و تصمیم گرفتیم که برای پیدا کردن کار به تهران بیاییم و چون بعضی از اقوام در این محل زندگی می کردند به این محله آمدیم و خانه ای خریدیم ، محمود آن موقع شش تا هفت ساله بود .


حاج اقا در تهران مشغول چه کاری شدند ؟


وقتی به تهران آمدیم هم وضع زندگی خیلی فرق نکرد آن زمان زندگی خیلی سخت بود در روستا نه آب بود و نه آبادانی . در تهران هم کار نبود به همین خاطر حاج آقا در تهران به میوه فروشی مشغول شدند ، بچه ها هم کار می کردند تا بتوان زندگی را گذراند .


مادر شهید محمود خمارباغی


مرحومه حاجیه خانم مدینه عاشری مادر شهید والامقام محمود خمارباغی


چطور شد که شهید با کانون های فعالیت علیه رژیم طاغوت در محله و سطح تهران ارتباط پیدا کرد؟


اولاً ، ما خودمان خانواده مذهبی بودیم ، پدر محمود هم از جریانات سیاسی با خبر بود و ما را هم آگاه می کرد . ثانیاً محمود چون از همان کوچکی زیاد مسجد می رفت توانست جذب اینطور فعالیتها شود ، از طرفی منزل دختر بزرگم هم اسلامشهر بود ، در طول مبارزات انقلاب جلساتی در آنجا برگزار می شد که محمود هم در آن جلسات شرکت می کرد و آموزشهایی را می دید .یادمه یه روز کتابی به خونه آورد و گفت : از نجف برایم  رساله آقای خمینی را فرستاده اند، ولی برایم نگفت که چه کسی برایش فرستاده ، این رساله چند وقت در خانه بود تا اینکه من یک روز من رساله را در پارچه ای پیچیدم و و بردم داخل مسجد گذاشتم . وقتی محمود به خانه آمد فهمید ، خندید و گفت : ننه جان ترسیدی ؟ بعد رفت و رساله را به خانه آورد الان هم رساله دست دخترش است .


راستی در آن سالها رادیو یا تلوزیون داشتید که اخبار مربوط به انقلاب و جامعه را بشنوید؟


نه چون خانواده مذهبی بودیم از این چیزها خوشمان نمی آمد ولی دوازده یا سیزده بهمن بود که تلویزیون خریدیم .


چطور شد این کار را کردید؟


دوازده بهمن که امام آمدند ما هم مثل همه برای استقبال رفته بودیم . ولی خب چون خیلی شلوغ بود نتوانستم امام را ببینم .بچه ها هم که رفته بودند بهشت زهرا برای محافظت . من و پدر بچه ها به خانه برگشتیم و خیلی ناراحت بودیم چرا که نتوانستیم امام را ببینیم ، وقتی گفتند که مراسم از تلویزیون پخش می شود ما هم رفتیم یک تلویزیون خریدیم تا بتوانیم چهره امام (ره) را ببینیم .


شنیده ایم که شهید در دورانی که شهید چمران در غرب بودند به عنوان چریک وی را همراهی می کردند و حتی قبل از این برای دختران و پسران نوجوان دوره آموزش نظامی برگزار می کردند ، این آموزشها را کجا دیده بودند؟


موقع سربازی محمود که شد عمان جنگ بود ، جنگ بین مسلمانهای عمان و دولت آن کشور ، از بین کسانی که سرباز بودند افرادی را انتخاب  می کردند و آموزش نظامی خاص به آنها می دادند و بعد از تمام شدن این آموزشها برای جنگ به عمان می فرستادند ، چون پادشاه عمان از پادشاه ایران درخواست کمک کرده بود ، یادم می آید به همین خاطر آن موقع خانواده ها بچه هایشان را به سربازی نمی فرستادند . محمود از کسانی بود که برای این آموزشها انتخاب شد و قرار شد که شش ماه آموزش ببیند و شش ماه هم برای جنگ به عمان برود، محمود چهار ماه در پیرانشهر و دو ماه در مهاباد آموزش دید ، البته وقتی اینها به جنگ عمان اعزام شدند جنگ تمام شده بود و تمام خوشحالی محمود از این بابت بود که مسلمانی را نکشته و ما هم خوشحال بودیم که محمود سالم از جنگ برگشته است " یادم هست وقتی از عمان برگشته بود از او پرسیدم : ننه جان برایت چه غذایی درست کنم ؟ محمود گفت : ماکارونی !من تا یک هفته برای اینکه خوشحالش کنم ، ماکارونی درست می کردم ، آخر سر خودش گفت : ننه جان تو رو خدا دیگه بسه ، یک غذای دیگه درست کن .


حاج خانم ، محمود چه سالی ازدواج کردند؟


سال 1359 بود تازه جنگ شروع شده بود که خواستگاری رفتیم .


اسم خیابان از چه سالی عوض شد و به شهید خمارباغی تغییر نام پیدا کرد؟


خیلی زود یکی دو ماه بعد از شهادت محمود ، اسم خیابان را از خیابان خنده رو به شهید محمود خمارباغی تغییر دادند.


از زندگی در این محل راضی هستید؟


به این محل عادت کرده ایم همسایه ها رو می شناسیم ، آنها هم ما را می شناسند و...


دوست داشتم به یک مجاهد کمک کنم


خانم کنعانی !چی شد که محمود آقا شما را برای همسری انتخاب کردند ؟


من و محمود همدیگر را از قبل نمی شناختیم ، یکی از خواهران او با یکی از بستگانم ما در محله حسام الدین (حسام السلطنه سابق ) همسایه بودند و رابطه نزدیک و صمیمی داشتند. خواهرش قبلاً من را در منزل فامیلمان دیده بود و به برادرشان پیشنهاد داده بود ، بعد برای خواستگاری به منزل ما آمدند . همان جلسه اول به خانواده شان گفته بود که من پسندیدم و مشکل ندارم .


شما هم جلسه اول پسندیدید؟


من وقتی چهره او را دیدم ، آن قدر آن چهره نورانی و سرشار از ایمان بود که فهمیدم مردی است که من به عنوان ایده آل دنبالش می گشتم.


چون من همیشه خصوصاً در دوران انقلاب با توجه به اینکه تک دختر خانواده بودم ، محدودیت های خاص داشتم و برای انجام بسیاری از فعالیت ها هم دچار مشکل بودم ، حتی شرکت در راهپیمایی ها قبل از انقلاب هم به طور پنهانی بود و این آرزویم بود که ای کاش مرد بودم و می توانستم یک مجاهد باشم ولی می توانم به یک مجاهد کمک کنم و همراهش باشم و به عبارتی من همه آرزوهایم را در محمود خلاصه شده دیدم.


شما چه مدت با شهید زندگی کردید؟


حدود چهار ماه بعد از عقد بود که عروسی کردیم و حدوداً چهارده ماه را با هم زندگی مشترک داشتیم .


مسئولیت وی در سپاه چه بود؟


با توجه به اینکه اوایل جنگ بود و سپاه هم تازه تشکیل شده و هنوز تشکیلاتی که حالا به وجود آمده آن موقع وجود نداشت نمی دانم چه مسئولیتی در سپاه داشت ، فقط می دانم که فرمانده بود.


شرح فراق شهید محمود خمارباغی


کجا خدمت می کردند ؟


در پادگان ولی عصر(عج) عشرت آباد سابق خدمت می کردند.


با تعاریفی که مادر شهید از محمود داشتند ما شهید را انسانی بسیار رئوف و مهربان شناختیم شما در زندگی او را چطور دیدی؟


من و محمود با اینکه مدت بسیار کوتاهی با هم زندگی کردیم و در این مدت هم روزهای بسیار زیادی ماموریت بود ولی روحمان خیلی به هم نزدیک شده بود و این مدت کوتاه مثل یک عمر زندگی بود و من توانسته بودم خیلی خوب او را بشناسم و درک کنم البته این درک متقابل بود . محمود نه تنها بسیار مهربان بود ، بلکه فهم و شعور ومنطق بالایی داشت . محمود در این مدت حتی یک بار هم من را با اسم کوچک صدا نزد ، شاید جالب باشد که این خاطره را برای شما تعریف کنم ، من همیشه سر این موضوع از او گله مند بودم که چرا من باید سراغ لباسهای کثیف شما بگردم و آنها را از بین لباسهای تمیزتان پیدا کنم ، بشویم . او در جواب می گفت : من با شما برای اینکه لباسهایم را بشوری و کارهای شخصی ام را انجام دهی ازدواج نکرده ام . وقتی هم که من می رفتم لباسهایشان را بشویم اجازه نمی داد و خودش می شست .خیلی از کارهای شخصی را که الان بعضی ها فکر می کنند وظیفه خانمهاست می گفت که هر دو طرف باید به هم کمک کنند تا بتوانند یک زندگی را بچرخانند.


همسرتاتن در چه تاریخی به شهادت رسید ؟


در 23 فروردین سال 1360 بود در منطقه عملیاتی "بازی دراز"


حمیده قبادی - مونا ماهوتی (روزنامه همشهری)


_________________


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي E-mail  
 موضوع پست: Re: شرح فراق شهید محمود خمارباغی
پستارسال شده در: سه شنبه 18 اردیبهشت 1403, 5:40 am 
مدیر کل تالار
مدیر کل تالار
نماد کاربر
آفلاين
تاريخ عضويت:چهارشنبه 1 دی 1389, 10:09 am
پست ها :
4798 پست
محل سکونت:
تهران
تشکر کرده اید:
11680 مرتبه
تشکر شده:
13217 مرتبه در 2834 پست ها

محل تولد: میلاجرد

 


شرح فراق شهید محمود خمارباغی


به حجاب وحتی درس خواندن خواهران کوچکترش اهمیت می داد با این که خود درسش را تمام نکرده بود اما به آنها می گفت تا هر وقت که می خواهید درس بخوانید هزینه اش را من می دهم .آنقدر احساس مسئو لیت می کرد بارها وبارها می گفت جهیزیه خواهرا با منه.سفر که میرفت هرگز دست خالی به خانه  نمی آمد. هر کس سهمی داشت.نماز که می خواند با اخلاص بود هنگام نماز ، در تشهد وسلام سر خود را کج می کرد تا بندگی خود را ثابت کند .دعای کمیل را بسیار دوست می داشت می گفت لذت بخش ترین  قسمت دعای کمیل وقتی است که یارب یارب می گوییم.

 


او ذاتا مدیر بود در عزا و عروسی میدان دار بود ، مثلا اگر در هنگام رانندگی با ترافیک مواجه می شد از ماشین پیاده می شد و می رفت مشکل راپیدا می کرد و راه را باز می کرد ، هرگز تماشاگر نبود



_________________


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي E-mail  
نمايش پست ها از پيشين:  مرتب سازي بر اساس  
ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 7 پست ] 


مباحث مرتبط
 مباحث   نويسنده   پاسخ ها   بازديدها   آخرين پست 
موضوع ناخوانده دیگری در این انجمن موجود نیست. شرح فراق شهید رضا غلامحسینی

atabaki

8

139

دوشنبه 10 اردیبهشت 1403, 10:32 am

atabaki نمایش آخرین ارسال

موضوع ناخوانده دیگری در این انجمن موجود نیست. شرح فراق شهید غلامرضا جلولی

atabaki

6

78

يکشنبه 6 خرداد 1403, 3:56 am

atabaki نمایش آخرین ارسال

موضوع ناخوانده دیگری در این انجمن موجود نیست. شرح فراق شهید علیجان غریبی

atabaki

6

142

يکشنبه 23 اردیبهشت 1403, 6:13 am

atabaki نمایش آخرین ارسال

موضوع ناخوانده دیگری در این انجمن موجود نیست. شرح فراق شهید ابوالفضل عاشوری

atabaki

7

144

يکشنبه 23 اردیبهشت 1403, 6:23 am

atabaki نمایش آخرین ارسال

موضوع ناخوانده دیگری در این انجمن موجود نیست. شرح فراق شهید غلامرضا خان آبادی

atabaki

3

57

سه شنبه 8 خرداد 1403, 4:02 am

atabaki نمایش آخرین ارسال

 


چه کسي حاضر است ؟

كاربران آنلاين: بدون كاربران آنلاين


شما نمي توانيد مبحث جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد

جستجو براي:
انتقال به:  
News News Site map Site map SitemapIndex SitemapIndex RSS Feed RSS Feed Channel list Channel list
MilajerdSoftwareGroup Powered by: M.S.G | base on: phpbb 3.0.12 | Persian translator: Maghsad
phpBB SEO